اطلاعات تماس

قرارگاه عبدالله رضیع

قورباغه ای به نام سبزک

سبزک

سبزکقورباغه ای در برکه زندگی می کرد بنام سبزک. این قورباغه همیشه توی برکه بود و دوتا آرزو توی زندگیش داشت،اول این که یه روز از برکه بره بیرون جنگل و دشت وبیشه رو ببینه ، دوم یه دوست خوب داشته باشه.یه روزی تصمیم گرفت از برکه بره بیرون که هم دشت و بیشه و جنگل رو ببینه و هم تلاش کنه تا یه دوست خوب پیدا کنه.

 

پس از مادرش اجازه گرفت و از برکه بیرون اومد و به سمت جنگل رفت .توی جنگل به حیوونا و حشرات زیادی برخورد کرد .

 

اول به لشگر مورچه ها برخورد که برای خودشون خوراکی جمع می کردند.

 

باخودش گفت : شاید بتونم با یکی از مورچه ها دوست بشم اما مورچه ها سخت مشغول  کوشش وکار بودند و هیچکدوم از مورچه ها حتی متوجه حضور سبزک نشدند، پس به راهش ادامه داد.

 

پرنده های زیادی رو دید که توی آسمون در حال پرواز بودند اما اونها هم اون بالا بودند و نمی شد باهاشون دوست بشه.

 

بازهم تصمیم گرفت به راهش ادامه بده . به دشت رسید، همین طوری داشت به حشرات جورواجور نگاه می کرد و با خودش فکر می کرد که با کدومشون می تونه دوست بشه که ملخک پرید جلوش و گفت: سلام اسم تو چیه؟

 

سبزک گفت: اسم من سبزکه!

 

ملخک گفت: می یای با هم بازی کنیم من تنهام؟

 

سبزک گفت: نه نمی تونم من اومدم دنبال آرزوهام.

 

ملخک گفت:منم می تونم با تو بیام چون منم آرزوهایی دارم؟

 

سبزک گفت: بیا.

 

دوتایی با هم حرکت کردند و کلی باهم حرف زدند و شادی کردند و از هم دیگه کارا و حرفهای خوب و جدید یاد گرفتند.خلاصه خیلی به هردوشون خوش گذشت.

 

دیگه هوا کم کم داشت تاریک می شد، سبزک و ملخک باید می رفتند خونشون اما دوستی پیدا نکرده بودند.

 

از هم خدا حافظی کردندو هر کدومشون رفتند به سمت خونشون که یکدفعه هر دو با هم گفتند: آره ما دو تا با هم دوست شدیم ، دویدند طرف هم دیگه و گفتند:

دوست خوب من خدا نگهدار تا فردا.

 

حالا دیگه سبزک هم خارج از برکه رو دیده بود و هم یه دوست خوب پیدا کرده بود.

منبع:نسیم رضوان

نظری بدهید