اطلاعات تماس

قرارگاه عبدالله رضیع

دسته: کودکان

بخش کودکان

موهای خشک
موهای خشک

دانا سرشو با شامپو، ولی بدون آب می شسته! بهش می گن: چرا آب نمی ریزی؟ می گه: آخه روش نوشته مخصوص موهای خشک!!!

زندگینامه امام حسین علیه السلام
زندگینامه امام حسین علیه السلام

زندگینامه امام حسین (ع):
نام : حسین (سومین امام که به امر خداوند تعیین شده است )
کنیه :ابو عبد اللّه
لقب : خامس آل عبا، سبط، شهید، وفى ، زکى
پدر : حضرت على بن ابى طالب (ع )
مادر: حضرت فاطمه (س )
تاریخ ولادت : شنبه سوم شعبان ، سال چهارم هجرى (بیشتر…)

امام حسین علیه السلام
امام حسین علیه السلام

کاروان به کربلا رسید. شترها زانو زدند و بارهایشان را خالی کردند. بچه ها از روی شتر ها و اسبها پیاده شدند. بزرگترها خیمه ها را برپا کردند. بچه ها خیلی خوشحال شدند. امشب می توانستنددرخانه های چادری بخوابند.آن طرف تر یک رودخانه ی پر از آب بود. بچه ها عاشق آب بودند. (بیشتر…)

بهترین عموی دنیا
بهترین عموی دنیا
عمو سعید من یک ورزشکار قوی است. من او را خیلی زیاد دوست دارم. یک روز به او گفتم تو بهترین عموی دنیا هستی. عمو سعید کمی فکر کرد و گفت :نه من بهترین عموی دنیا نیستم ولی بهترین عموی دنیا را می شناسم.
گفتم خوب او کیست؟
عمو سعید گفت بهترین عموی دنیا حضرت عباس علیه السلام است.

(بیشتر…)

شام گنجشک ها
شام گنجشک ها

شب که شد گنجشک کوچک
میهمان خانه مان شد.
قلب کوچولویم آن وقت
زود با او مهربان شد. (بیشتر…)

باغچه مادر بزرگ

یکی بود یکی نبود.
مادر بزرگ یه باغچه زیباداشت که پراز گلهای رنگارنگ بود.
ازهمه ی گل ها زیباتر گل رز بود.

البته اون به خاطر زیباییش مغرور شده بود و با بقیه گل ها بدرفتاری می کرد. (بیشتر…)

شعر کودکانه لولو
شعر کودکانه لولو

“شعر کودکانه لولو”
زیر پتو می لرزه
یه نی نی کوچولو
میگه میاد سراغم
شبا یدونه لو لو (بیشتر…)

صدای طبل و زنجیر
می آید از خیابان

غمی نشسته امشب
به قلب پیر و جوان

صدای واحسینا
پیچیده در هر کجا (بیشتر…)

یه شیر آب مهربون
یه شیر آب مهربون

یه شیر آب مهربون
چکّه می کرد یه شیر آب
روی زمین چیلیک چیلیک
هیشکی اونو ندیده بود
به جز یه مورچه کوچیک (بیشتر…)

بادکنک حسود
بادکنک حسود

بچه ها دو تا بادکنک داشتند. یکی سفید و یکی صورتی. هر دو تا بادکنک را باد کردند و با کمک پدراز سقف اتاق آویزان کردند. اما بادکنک سفید از بادکنک صورتی بزرگتر بود. به خاطر همین بادکنک صورتی ناراحت بود.

بادکنک صورتی شروع کرد به غر زدن و گفت: بچه ها عمدا من و کم باد کردند و تو رو بیشتر. اصلا بچه ها بین ما فرق می گذارند. من خیلی هم از تو بزرگترم اگر من را حسابی باد می کردند دو برابر تو می شدم.
بادکنک سفید گفت ای بابا هر دوتا مون رو تا اونجایی که لازم بود باد کردند. اونا هر دوتا مون رو دوست دارند. ندیدی چقدر به خاطر ما خوشحالی کردند؟ (بیشتر…)