اطلاعات تماس

قرارگاه عبدالله رضیع

دسته: قصه

قصه های خوب و زیبا و مناسب برای بچه های خوب

موش موشی
موش موشی

موش موشی

توی یه دشت زیبا و سر سبز خانواده‌ای زندگی می‌کردن که به خانواده مموشیا معروف بودن… مامان موشه و بابا موشه ده تا بچه داشتن. بین این ده تا بچه مموشیا یکیشون شبا دیر میخوابید که اسمش موش موشی بود.

یه بچه موش زرنگ وناقلا… از بس شبا دیر میخوابید روزا تا لنگ ظهرخواب میموند.

خواهرا و برادراش صبح زود میرفتن توی دشت مشغول بازی و شادی؛ اما موش موشی قصه ما تو خواب ناز بود… . (بیشتر…)

من دوست ندارم که به مدرسه بیایم
من دوست ندارم که به مدرسه بیایم

 

من دوست ندارم که به مدرسه بیایملاکی یک لاک پشت کوچک بود که مدرسه رفتن را زیاد دوست نداشت. نشستن در کلاس و گوش کردن به حرفهای معلم برای ساعت ها، او را خسته می کرد و او خشمگین می شد.

اگر بچه ها کتاب، مداد یا دفتر او را می گرفتند یا او را هل می دادند، او بسیار خشمگین می شد. گاهی برای مقابله، او هم بچه ها را هل می داد یا حرف های بد به آن ها می زد و طبعاً برای مدتی کوتاه بچه ها با او بازی می کردند. (بیشتر…)

درباره خدا
درباره خدا

درباره خدابابا امروز به مسافرت رفت. سحر هم برای اینکه با باباش خداحافظی کنه عروسکش رو از اتاقش برداشت و به سمت در رفت و پرسید: ” بابا کی از سفر بر می‌گردین؟”

بابا گفت: ” ۱۰ روز دیگه.”

مامان گفت: “بابا! خدا به همراهت.” (بیشتر…)

بزغاله خجالتی
بزغاله خجالتی

بزغاله خجالتی توی یه گله  بز ،یه بزغاله خجالتی بود که خیلی آروم و سر به زیر بود .وقتی همه بزغاله ها بازی و سر و صدا راه می انداختند اون فقط  یه گوشه می ایستاد و نگاه می کرد.

وقتی گله بزغاله ها به یه برکه ی آب می رسید،بزغاله های شاد و شیطون برای خوردن آب می دویدند سمت برکه و حسابی آب می خوردند و آب بازی می کردند . (بیشتر…)

داستان کودک برای روز سالمند
داستان کودک برای روز سالمند
سالمندروز نهم مهرماه، در هر سال به عنوان روز سالمندان نامگذاری شده است تا گامی در راستای تکریم این پدران و مادران برداشته شود. دوران سالمندی همانند دوران کودکی یا جوانی، یکی از مراحل زندگی است با این تفاوت که دوران کودک و جوانی، سرشار از انرژی و تلاش، ولی دوران سالمندی، همراه با تحلیل قوا و کاهش میزان فعالیت های فیزیکی می باشد. با این حال، به حکم الهی و فطری و سنت اجتماعی، فرزندان باید حرمت پدر و مادر خود را حفظ و به ایشان احسان کنند.

(بیشتر…)

نی نی و سنجاب کوچولوچند روز پیش، نی نی سنجابها به دنیا آمد و سنجاب کوچولو صاحب یک برادر شد. نی نی سنجاب ها خیلی ریزه میزه و با نمک بود. سنجاب کوچولو از دیدن برادر کوچولوی خودش خیلی خوشحال شده بود. خیلی دوست داشت بغلش کند و با او بازی کند اما مامان سنجابه اجازه نمی داد و  می گفت نی نی  هنوز خیلی کوچک است. باید صبر کنی تا بزرگتر بشود و بتواند با تو بازی کند. (بیشتر…)

درخت سیب
درخت سیب

سیبسال ها پیش پسر کوچولوی بازیگوشی عاشق بازی کردن در اطراف درخت سیب بزرگی بود. او هر روز از درخت بالا می رفت و سیب هایش را می خورد و استراحت کوتاهی در زیر سایه اش می کرد. او درخت را دوست می داشت و درخت هم عاشق او بود. زمان به آرامی گذشت و پسر کوچولو بزرگ شد و دیگر هر روز برای بازی به سراغ درخت نمی آمد.
یک روز، پسر بعد از مدت ها برگشت، اما این بار مثل همیشه خوشحال نبود. (بیشتر…)

سارا به مدرسه می رود
سارا به مدرسه می رود

 

مدرسهاواخرفصل تابستان بود. مرتب سارا به مادرش می گفت: مادر جان پس کی به مدرسه می رویم ؟مادر می گفت: دختر گلم عجله نکن بگذار چند روز دیگر بگذرد ؛آن وقت به مدرسه خواهی رفت.  سارا چند روزی آرام می گرفت ؛ولی دوباره همین مسئله را از مادر سوال کرد. (بیشتر…)

قورقوری و استخر بزرگ
قورقوری و استخر بزرگ

قورقورییکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. در یک جنگل زیبا و سر سبز قورباغه کوچولویی زندگی می کرد که اسمش قورقوری بود.

قورقوری یک قورباغه ی کوچولوی مهربان بود که با پدر و مادرش زندگی می کرد و دوستان زیادی داشت. قورقوری پسر مهربونی بود، به خاطر همین همه ی حیوونای جنگل قورقوری رودوست داشتند. (بیشتر…)

فیل ها در خواب علی کوچلو
فیل ها در خواب علی کوچلو

فیل کوچولوعلی کوچولو قفس کوچکش را به داخل حیاط آورد. قفس، پر بود از فیل های کوچولو!

علی کوچولو برای فیل هایش علف گذاشت. فیل ها علف ها را خوردند و گفتند: « باز هم علف بِده! »

اما علی کوچولو دیگر علف نداشت. احمد و رضا آمدند، توی دستشان پر از علف بود.

علی کوچولو گفت: « خوب شد که علف آوردید. فیل هایم سیر نشده بودند. » (بیشتر…)