اطلاعات تماس

قرارگاه عبدالله رضیع

دسته: قصه

قصه های خوب و زیبا و مناسب برای بچه های خوب

آقای هندوانه
آقای هندوانه

هوا به شدت گرم بود. آقای هندوانه  به سمت خانه در حال حرکت بود. ناگهان صدای گریه ی یک بچه را شنید. جلو رفت.

دید یک بچه از روی دوچرخه اش روی زمین افتاده و دارد گریه می کند. آقای هندوانه دست بچه را گرفت و بلندش کرد اما بچه هنوز گریه می کرد. آقای هندوانه دلش سوخت و می خواست کاری برایش بکند. او فکری کرد و سپس یک قاچ هندوانه به بچه داد. بچه هندوانه را گرفت و خوشحال شد. (بیشتر…)

یکی بود یکی نبود …
کوشا کوچولو جشن تولد را خیلی دوست داشت. کوشا می‌دانست چند روز دیگر تولد او است برای همین تصمیم گرفت که به پدر و مادرش کمک کند.
عصر که  پدر  از سر کار به خانه برگشت ،6عدد بادکنک را روی میز قرار داد و از مادر کوشا خواست تا برای مراسم کوشا آنها را باد کند.
کوشا می‌دانست سر مادرش خیلی شلوغ است و او باید همه ی کارهای مربوط به جشن تولد را انجام دهد به همین خاطر از مادر اجازه گرفت تا بادکنک‌ها را باد کند.

وقتی پدر و مادر کوشا برای خرید از خانه بیرون رفتند، کوشا به سرعت شروع به مرتب کردن خانه کرد او می‌خواست برای تشکر از زحمات پدر و مادرش به آنها کمک کند.

کوشا می‌دانست که جشن تولد یعنی این‌که او یک سال بزرگتر شده است و هر کس که بزرگتر می‌شود باید رفتار بهتری با اطرافیانش داشته باشد.

وقتی پدر و مادر کوشا به خانه برگشتند متوجه شدند خانه تمیز و مرتب شده است و بادکنک‌ها گوشه‌ای کنار هم چیده شده‌اند.

دوستان کوشا کوچولو یکی یکی از راه رسیدند و هر کدام برای کوشا یک هدیه آوردند. کوشا بعد از این‌که شمع روی کیک را فوت کرد، هدیه‌هایش را باز کرد و با خوشحالی از همه تشکر کرد.

بعد از تمام شدن مراسم جشن تولد، وقتی تمام مهمان‌ها خانه کوشا را ترک کرده و به خانه خود رفتند، کوشا با این‌که خسته بود، به مادر و پدرش در جمع کردن بشقاب‌ها و ظرف میوه، لیوان شربت و همه چیزهای دیگر کمک کرد. او با دقت تمام هدیه‌هایش را در کمد خود قرار داد.

آن شب کوشا قبل از این‌که به خواب برود، با خودش احساس کرد، چقدر خوب است بچه‌ها همین‌طور که بزرگ می‌شوند، کارهای خوب و بزرگ هم انجام دهند. کارهایی که هم باعث خوشحالی خودشان و هم باعث شادمانی اطرافیانشان می‌شود.

از آن شب به بعد بود که کوشا تصمیم گرفت هر روز یک کار خوب انجام دهد و شب‌ها قبل از خواب، با به یاد آوردن آن احساس خوشحالی کند.

کوشا می‌دانست هر کار خوب یک ستاره می‌شود که در آسمان به او چشمک خواهد زد.

شما تا حالا چندتا کار خوب انجام دادی؟

زندگینامه امام حسین علیه السلام
زندگینامه امام حسین علیه السلام

زندگینامه امام حسین (ع):
نام : حسین (سومین امام که به امر خداوند تعیین شده است )
کنیه :ابو عبد اللّه
لقب : خامس آل عبا، سبط، شهید، وفى ، زکى
پدر : حضرت على بن ابى طالب (ع )
مادر: حضرت فاطمه (س )
تاریخ ولادت : شنبه سوم شعبان ، سال چهارم هجرى (بیشتر…)

امام حسین علیه السلام
امام حسین علیه السلام

کاروان به کربلا رسید. شترها زانو زدند و بارهایشان را خالی کردند. بچه ها از روی شتر ها و اسبها پیاده شدند. بزرگترها خیمه ها را برپا کردند. بچه ها خیلی خوشحال شدند. امشب می توانستنددرخانه های چادری بخوابند.آن طرف تر یک رودخانه ی پر از آب بود. بچه ها عاشق آب بودند. (بیشتر…)

بهترین عموی دنیا
بهترین عموی دنیا
عمو سعید من یک ورزشکار قوی است. من او را خیلی زیاد دوست دارم. یک روز به او گفتم تو بهترین عموی دنیا هستی. عمو سعید کمی فکر کرد و گفت :نه من بهترین عموی دنیا نیستم ولی بهترین عموی دنیا را می شناسم.
گفتم خوب او کیست؟
عمو سعید گفت بهترین عموی دنیا حضرت عباس علیه السلام است.

(بیشتر…)

باغچه مادر بزرگ

یکی بود یکی نبود.
مادر بزرگ یه باغچه زیباداشت که پراز گلهای رنگارنگ بود.
ازهمه ی گل ها زیباتر گل رز بود.

البته اون به خاطر زیباییش مغرور شده بود و با بقیه گل ها بدرفتاری می کرد. (بیشتر…)

بادکنک حسود
بادکنک حسود

بچه ها دو تا بادکنک داشتند. یکی سفید و یکی صورتی. هر دو تا بادکنک را باد کردند و با کمک پدراز سقف اتاق آویزان کردند. اما بادکنک سفید از بادکنک صورتی بزرگتر بود. به خاطر همین بادکنک صورتی ناراحت بود.

بادکنک صورتی شروع کرد به غر زدن و گفت: بچه ها عمدا من و کم باد کردند و تو رو بیشتر. اصلا بچه ها بین ما فرق می گذارند. من خیلی هم از تو بزرگترم اگر من را حسابی باد می کردند دو برابر تو می شدم.
بادکنک سفید گفت ای بابا هر دوتا مون رو تا اونجایی که لازم بود باد کردند. اونا هر دوتا مون رو دوست دارند. ندیدی چقدر به خاطر ما خوشحالی کردند؟ (بیشتر…)

انتظارات خود را از نوجوانان کمتر کنیم

اولین نشست از سلسله نشست‌های آموزشی والدین با موضوع «کودک آزاری» به همت مرکز امور زنان و خانواده ریاست جمهوری با حضور دکتر معصومه موسوی، استادیار روان‌پزشکی دانشگاه شهید بهشتی و فوق تخصص اعصاب و روان کودکان، دکتر فاطمه باقریان، استادیار روان‌شناسی دانشگاه شهید بهشتی و دکتر سعید قنبری، عضو هیئت علمی روان‌شناسی دانشگاه شهید بهشتی، دوشنبه، ۲۵ تیرماه در سالن آمفی‌تئاتر باغ کتاب برگزار شد.

در این نشست حول محور موضوع «نشانه‌ها و پیشگیری از کودک‌آزاری» نیز گفت‌وگو شد و استادان متخصص راه‌های پیشگیری از کودک‌آزاری و آزار جنسی کودکان که برخی از آنها عبارت‌اند از آگاه کردن کودکان، تعریف مفهوم «خصوصی‌بودن بدن افراد» به کودکان، آموزش عدم اعتماد به همه بزرگتر‌ها را در آن تشریح کردند.

(بیشتر…)

پلیس مهربون

روزی خانواده ای که بچه کوچکی داشتند با هم در خیابان راه می رفتند تا کم کم به جای شلوغی رسیدند. وقتی که رسیدند پدر به پسرش که اسمش محمدرسول بود گفت : پسرم اینجا شلوغه مواظب خودت باش تا گم نشی.محمدرسول هم گفت : چشم بابا جون. همین طور که داشتند راه می رفتند یهو بابای محمد رسول متوجه شد که پسرش نیست.

شروع کردند به دنبال محمد رسول تا اورا پیدا کنند و همون مسیری رو که رفته بودند دوباره برگشتن ولی محمد رسولو پیدا نکردن. آقا محمد روس که خیلی ترسیده بود داشت می رفت که به یک فلکه رسید. وسط فلکه آقا پلیسه وایساده بود که توی این شلوغی چشمش به محمدرسول خورد.فوری رفت پیشش و بهش گفت : چی شده عزیزم؟ چرا گریه می کنی : اسمت چیه ؟ محمد رسول گفت مامانو بابامو گم کردم.اسمم محمد رسوله. آقا پلیسه گفت اشکالی نداره آقا کوچولو. بیا بریم من کمکت می کنم تا پدرو مادرتو پیدا کنیم. محمدرسول و آقا پلیسه با هم رفتند و آقا پلیسه به همکاراش خبر داد و از اونا اجازه گرفت تا با محمدرسول بره و مامان و باباشو پیدا کنه. وقتی تو خیابون داشتن با هم راه میرفتن یهو آقا پلیسه دید اون طرف خیابون یه آقا و خانومی خیلی نگرانن و دنبال کسی میگردن. فوری صداشون کرد : مامان و بابای محمدرسولم تا اونو دیدن دویدن و پسرشونو بغل کردن.آقا پلیسه گفت دیگه نگران نباشید. از این به بعد برای اینکه اگه گم شد زود پیداش کنید یه شماره تلفن از خودتون توی جیبش بذارید.اونا هم گفتن باشه و از آقا پلیسه تشکرکردند.

بابا برفی

آن سال زمستان، زمستان سختی بود:

درخت ها را سرما زده بود – سبزیشان رفته بود – مثل شاخ بز، خشک و قهوه ای رنگ شده بودند. نه گل مانده بود نه سبزه، نه ریحان، نه پونه، نه مرزه.

آب هم از رفتن خسته شده بود، یخ زده بود.

همه جا سفید بود، همه جا، کوه و دشت و صحرا.

آسمان شده بود آسیاب، اما به جای آرد، برف می ریخت همه جا.

(بیشتر…)