اطلاعات تماس

قرارگاه عبدالله رضیع

دسته: کودکان

بخش کودکان

حکایات خواندنی
حکایات خواندنی

 آورده اند که در زمانهای دور در جنگلی که بسیار پردرخت و پر میوه و سرسبز بود، صیادی هر چند وقت یکبار برای گسترانیدن دام و گرفتن حیوانات مورد نظرش به آنجا می‌آمد.

در یکی از همین روزها صیاد برای گرفتن حیوانی دام پهن کرده بود و آهویی در دام آن صیاد گرفتار شده بود و هر چه دست و پا می‌زد نمی‌توانست خودش را از آن دام آزاد کند. (بیشتر…)

حساسیت زنبوری
حساسیت زنبوری

حساسیت زنبوریزنبوری مریض شده بود و هی عطسه می کرد و می گفت: زیچّی…زیچّی …

فکر می کرد سرما خورده است به خاطر همین شروع کرد به خوردن عسل سرماخوردگی و عسل ضد سرفه… . (بیشتر…)

آموزش ساخت تل ربانی
آموزش ساخت تل ربانی

تل ربانی آموزش ساخت تِل ربانی

اگر شما یک تِل پلاستیکی خیلی ساده دارید می توانید به کمک کمی ربان و مقداری چسب حرارتی خیلی سریع آن را تزیین کنید.
سعی کنید تلتان را با ربان های رنگی و در سایزهای مختلف تزیین کنید. شما می توانید یک پاپیون بسیار زیبا درست کنید و آن را بالای تلتان به کمک چسب قطره ای بچسبانید. (بیشتر…)

عمو خلبان
عمو خلبان

خلبانشعر عمو خلبان

 

این کیه؟ این عمومه
عموم چه قد بلنده

سواره یک پرنده ست
خوش حاله و می خنده

پرنده اش آهنی ست
دو بال گنده داره

شب ها چراغش از دور
مثل چیه؟ستاره!

عمو با این پرنده
بالای ابرها می ره

تو اسمون می چرخه
اون سر دنیا می ره

از پل رنگین کمون
رد می شه آروم آروم

من که دروغ نمی گم
چون خلبانه عموم

رانندگی می کنه
تو جاده ی آسمون

چه کیفی داره پرواز
خوش به حال  عمو جون

کاشکی عمو جون، منو
تو کوچه دیده باشه

برای من یک سبد
ستاره چیده باشه (بیشتر…)

با درخت پیر قهر نکنید
با درخت پیر قهر نکنید

درخت پیرکلاغ شروع کرد به غار غار کردن، درخت پیر گوشهایش را گرفت و با صدایی لرزان گفت: هیس… آرام باش. آواز نخوان. سرم درد گرفت… حوصله ندارم…  کلاغ ساکت شد و آرام روی شاخه نشست. (بیشتر…)

لطیفه های بامزه
لطیفه های بامزه

آقای فراموشکار میره دکتر میگه آقای دکترمن فراموشی گرفته ام.
دکتر میگه: چندوقته این بیماری رو دارین؟
آقای فراموشکار میگه: کدوم بیماری؟ (بیشتر…)

گربه میو میو
گربه میو میو

گربهیه گربه بود گوشهاش یه کم کوتاه بود
موهاش همه سیخ سیخی و سیاه بود

همیشه فکر می کرد که خیلی زشته
یه شب پاشد رفت پیش یک فرشته (بیشتر…)

یک کلاغ چهل کلاغ
یک کلاغ چهل کلاغ

کلاغمامان كلاغه صاحب یك جوجه ناز شده بود . روزها گذشت و جوجه كلاغ كمی بزرگتر شد . یك روز كه مامان كلاغه برای آوردن غذا بیرون میرفت به جوجه اش گفت : عزیزم تو هنوز پرواز كردن بلد نیستی نكنه وقتی من خونه نیستم از لانه بیرون بپری . مامان كلاغه پرواز كرد و رفت . (بیشتر…)

من دیگه خجالت نمی کشم….
من دیگه خجالت نمی کشم….

خجالت نکشیدن احسان کوچولو بعضی روزها با مامانش می رفت پارک اما وقتی می رسیدن اونجا از کنار مامانش تکون نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کنه. هر چه قدر هم که مامانش بهش می گفت پسرم برو با بچه ها بازی بکن فایده ای نداشت. احسان کوچولو روی یکی از دست هاش یه لک قهوه ای بزرگ بود، اون همیشه فکر می کرد (بیشتر…)

حکایت پند آموز3 سوال پادشاه
حکایت پند آموز3 سوال پادشاه

پادشاهحکایت پندآموز 3 سوال

سلطان به وزیر گفت ۳ سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی و گرنه عزل میشوی.

سوال اول: خدا چه میخورد؟

سوال دوم: خدا چه می پوشد؟

سوال سوم: خدا چه کار میکند؟ (بیشتر…)