اطلاعات تماس

قرارگاه عبدالله رضیع

دسته: شعر

شعرهای کودکانه و با محتوای زیبا

شام گنجشک ها
شام گنجشک ها

شب که شد گنجشک کوچک
میهمان خانه مان شد.
قلب کوچولویم آن وقت
زود با او مهربان شد. (بیشتر…)

شعر کودکانه لولو
شعر کودکانه لولو

“شعر کودکانه لولو”
زیر پتو می لرزه
یه نی نی کوچولو
میگه میاد سراغم
شبا یدونه لو لو (بیشتر…)

صدای طبل و زنجیر
می آید از خیابان

غمی نشسته امشب
به قلب پیر و جوان

صدای واحسینا
پیچیده در هر کجا (بیشتر…)

یه شیر آب مهربون
یه شیر آب مهربون

یه شیر آب مهربون
چکّه می کرد یه شیر آب
روی زمین چیلیک چیلیک
هیشکی اونو ندیده بود
به جز یه مورچه کوچیک (بیشتر…)

شعر «گاز»

کی بود کی بود؟

یه لوله ی دراز بود

تو اون پُر از گاز بود

یه روز بوشو شنیدم

ولی اونو ندیدم

گفتم مامان این کیه

بوی خطرناکیه!

مامان اومد شیر گاز و ببنده

دیدم داره می خنده

بو ها، نه از لوله، نه از شیر بود

فقط بوی پیاز داغ و سیر بود

شاعر: ناصر کشاورز

شعر کودکانه امام جعفر صادق (ع)

پس از امام پنجمم
تویی امام شیعیان
تویی امام بعد او
تویی امام مهربان
پس از امام پنجمم
چراغ رهبری تویی
ستاره هدایتی
شکوه حیدری تویی
پس از امام پنجمم
تویی وصی ایزدی
برای حفظ دین او
به امر حق تو آمدی
تو جعفری و صادقی
جهان ندیده مثل تو
به پاکی و قشنگی ات
نشد سپیده مثل تو

شاعر: مهدی وحیدی صدر

***********

بوی گل محمدی     بوی کتاب می دهی

هرچه سؤال سخت را      زود جواب می دهی

شناس نامه تو را       در آسمان نوشته اند

و با گُل و گلاب و نور     گِل تو را سرشته اند

چه جاده های روشنی     میان حرف های توست

هنوز این زمین پر از     صدای آشنای توست

تو یاد داده ای به ما     که می توان پرنده بود

تمام عمر مثل رود     به سوی او رونده بود

شاعر: محمدکاظم مزینانی

درسي اخلاقی از سهراب

سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند،
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم…
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم…
سومی می لرزید…
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود…

دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید…
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”
” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را…
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد…

گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد…
همچنان می گریید…
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم،
عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند…

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک…
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را…
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز…
با خشونت هرگز…
با خشونت هرگز…

سهراب سپهرى