اطلاعات تماس

قرارگاه عبدالله رضیع

سایت قدیم

مشاهده

آپارات

مشاهده

اینستاگرام

خواب مادرم
خواب مادرم

خواب مادرممامانم می گفت:
خواب می دیدم بچه شدم
مثل گل باغچه شدم

***
پیرهن چین چین پوشیدم
دنبال توپم دویدم

***

اما وقتی بیدار شدم
دیدم که بچه نیستم
یک گل باغچه نیستم

***

خودم یه بچه دارم
گل توی باغچه دارم

***

بچه ی من گل منه
قمری و بلبل منه

منبع:koodakcity.com

زمستان
زمستان

زمستانبــــاز آمــده زمــســــتان              اين فصــل سردِ سرسخت

زنـــــبـورك بيــــــچــــاره               يـــخ زد روي بـــند رخــــت

گنجشـــك بــرخود لرزيـد              تــا ننـــه ســرمــا را ديــــد

دســت سرد زمــسـتـان              تــــمــــام گلـــها را چید

بــــاغ از تـــرس زمستان              چشمان سبـزش را بست

بـــرفِ  ســرد زمـــستان            روي چشمانــش نشست

از سوز و ســــرماي برف              گنجشــــك و بـاغ خوابيدند

در خـــوابِ چشمــانشان            هردو بـــهــــار را ديـــــدند

منبع:forum.soksok.co.ir

ماهی گمشده
ماهی گمشده

ماهی گمشدهدر یک روز تعطیل، دو پدر تصمیم می گیرند که به همراه دو پسرشان همگی باهم برای ماهیگیری به کنار رودخانه بروند. آن روز، خیلی شانس با آنها یار نبود و هر کدام توانستند تنها یک ماهی صید کنند. همه آنها، ماهی ها را درون یک ظرف قرار دادند. (بیشتر…)

حکیم دانا و دختر لجباز
حکیم دانا و دختر لجباز

حکیم دانا و دختر لجبازدر زمان های قدیم  دختری از روی اسب می‌افتد و استخوان لگنش از جایش در می‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی به او دست بزند. هر چه به دختر می‌گویند حکیم ها بخاطر شغل و طبابتی که می‌کنند محرم بیمارانشان هستند؛ اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به لگنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوان‌تر می‌شد تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق می‌گوید: «به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به لگن دخترتان او را مداوا کنم.» پدر دختر با خوشحالی زیاد قبول می‌کند و به حکیم می‌گوید: «شرط شما چیست؟»

حکیم می‌گوید: «برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم. شرط من این هست که بعد از جا انداختن لگن دخترت، گاو متعلق به خودم شود؟» پدر دختر با جان و دل قبول می‌کند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد. حکیم به پدر دختر می‌گوید: «دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.»

پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود ثانیه شماری می‌کند. از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور می‌دهد که تا دو روز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب می‌کنند و می‌گویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد. حکیم تاکید می‌کند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.

دو روز می‌گذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف می‌شود. خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می‌آورد. حکیم به پدر دختر دستور می‌دهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب می‌شوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار می‌کنند. حکیم سپس دستور می‌دهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند. همه دستورات مو به مو اجرا می‌شود، حال حکیم به شاگردانش دستور می‌دهد برای گاو، کاه و علف بیاورند.

گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر می‌شود، حکیم به شاگردانش دستور می‌دهد که برای گاو آب بیاورند. شاگردان برای گاو آب می‌ریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم تر می‌شود و پاهای دختر هر لحطه تنگ و کشیده تر می‌شود. دختر از درد جیغ می‌کشد. حکیم کمی نمک به آب اضاف می‌کند گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد. حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق… ترق…  جا افتادن باسن دختر شنیده می‌شود.

 

جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند. دختر از درد غش می‌کند و بیهوش می‌شود. حکیم دستور می‌دهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند. یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری می‌شود و گاو بزرگ متعلق به حکیم می‌شود. آن حکیم ابوعلی سینا بوده است.

 

منبع: asimmehr.ir

(بیشتر…)

شبیه رودخانه
شبیه رودخانه

شبیه رودخانه  یک عمر مانده
                   درسینه سنگ
                   آواز رودی
                   دل تنگ دل تنگ (بیشتر…)

مور و قلم
مور و قلم

مور و قلممورچه‌اي كوچك ديد كه قلمي روي كاغذ در حال حركت است و نقش‌هايی زيبا رسم مي‌كند. به مور ديگري گفت اين قلم نقش‌هاي زيبا و عجيبي رسم مي‌كند. نقش‌هايي كه مانند گل ياسمن و سوسن است. آن مور گفت: اين كار قلم نيست، فاعل اصلي انگشتان هستند كه قلم را به نگارش وا مي‌دارند. مور سوم گفت: نه فاعل اصلي انگشت نيست؛ بلكه بازو است. زيرا انگشت از نيروي بازو كمك مي‌گيرد. مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو مي‌كردند و بحث به بالا و بالاتر كشيده شد. هر مورچه ای نظری عالمانه‌ مي‌داد تا اينكه مسأله به بزرگ مورچگان رسيد. او بسيار دانا و باهوش بود گفت: اين هنر از عالم مادي صورت و ظاهر نيست. اين كار عقل است. تن مادي انسان با آمدن خواب و مرگ بي هوش و بي‌خبر مي‌شود. تن لباس است. اين نقش‌ها را عقل آن مرد رسم مي‌كند.

مولوي در ادامه داستان مي‌گويد: آن مورچة عاقل هم، حقيقت را نمي‌دانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا يك لحظه، عقل را به حال خود رها كند همين عقل زيرك بزرگ، ناداني‌ها و خطاهاي دردناكي انجام مي‌دهد.

 

منبع: parsmarket.net

(بیشتر…)

بازی آشتی آشتی
بازی آشتی آشتی

بازی آشتی آشتیاش تی تی که به بازی کبدی (زو) شبیه است، ویژگیهای منحصربه‌فرد خود را هم دارا است. اش تی تی یکی از بازیهای محلی ایران است که به ویژه در خوزستان و شوشتر هوادار زیادی دارد. اش تی تی درگیلان «شیرین دودو» در سیستان و بلوچستان کبدی و درخراسان و گلستان و مازندران و گلپایگان به «زو» مشهور است. (بیشتر…)

لطیفه های کودکانه
لطیفه های کودکانه

لطیفه های کودکانهیه روز دو تا تنبل میرن بانک میزنن، اولی میگه بیا پولا رو بشمریم.

دومی میگه: ولش كن فردا رادیو میگه!

 

======================= (بیشتر…)

لالایی ماه و مهتابه
لالایی ماه و مهتابه

لالایی آسمون داره
گل و رنگین کمون داره
توی چشمون درویشش
نگاهی مهربون داره

  شعر لالایی،لالایی کودکانه

  لالایی های ما ماهه
بدون ناله و آهه
بخون لالایی و خوش باش
که عمر غصه کوتاهه

منبع:ninisite.com

(بیشتر…)

سه سوال پادشاه
سه سوال پادشاه

سه سوال پادشاهسلطان به وزیر خودش گفت: ۳ سوال میکنم فردا اگر جواب دادی در مقام خود خواهی و گرنه عزل خواهی شد.

سوال اول: خدا چه میخورد؟

سوال دوم: خدا چه می پوشد؟

سوال سوم: خدا چه کار میکند؟

وزیر به خاطر اینکه جواب سوالها را نمیدانست ناراحت بود. او غلامی فهمیده و زیرک داشت. وزیر به غلام گفت سلطان ۳سوال کرده اگر جواب ندهم برکنار میشوم. اینکه: خدا چه میخورد؟ چه می پوشد؟ چه کار میکند؟

 

غلامش گفت: هر سه را میدانم؛ اما دو جواب را الان میگویم و سومی را فردا! اما خدا چه میخورد؟ خدا غم بنده هایش رامیخورد.

 

اینکه چه میپوشد؟ خدا عیبهای بنده های خود را می پوشد.

 

اما پاسخ سوم را اجازه بدهید فردا بگویم.

فردا وزیر و غلام نزد سلطان رفتند. وزیر به دو سوال جواب داد، سلطان گفت درست است؛ ولی بگو جوابها را خودت گفتی یا از کسی پرسیدی؟ وزیرگفت این غلام من انسان فهمیده ایست جوابها را او داد. گفت پس لباس وزارت را دربیاور و به این غلام بده، غلام هم لباس نوکری را درآورد و به وزیر داد.

 

بعد وزیر به غلام گفت جواب سوال سوم چه شد؟ غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدی خدا چکار میکند؟! خدا در یک لحظه غلام را وزیر میکند و وزیر را غلام میکند.

 

(بار خدایا تویی که فرمانفرمایی، هرآنکس را که خواهی فرمانروایی بخشی و از هر که خواهی فرمانروایی را بازستانی)

منبع: mstory.mihanblog.com

(بیشتر…)

خواب مادرم