اطلاعات تماس

قرارگاه عبدالله رضیع

سایت قدیم

مشاهده

آپارات

مشاهده

اینستاگرام

مراحل کشیدن نقاشی مورچه
مراحل کشیدن نقاشی مورچه

نقاشی مورچهامروز مراحل گام به گام نقاشی یک مورچه را  به شما کودکان عزیز آموزش می دهیم، امیدواریم با دیدن این نقاشی ایده بگیرید.

 

نقاشی مورچه,کشیدن نقاشی مورچه,آموزش کشیدن نقاشی مورچهکشیدن نقاشی مورچه (1)
کشیدن نقاشی مورچه,نقاشی مورچه,آموزش کشیدن نقاشی مورچهکشیدن نقاشی مورچه (2)
نقاشی مورچه,کشیدن نقاشی مورچه,آموزش کشیدن نقاشی مورچهکشیدن نقاشی مورچه (3)
نقاشی مورچه,کشیدن نقاشی مورچه,آموزش کشیدن نقاشی مورچهکشیدن نقاشی مورچه (5)
نقاشی مورچه,کشیدن نقاشی مورچه,آموزش کشیدن نقاشی مورچهکشیدن نقاشی مورچه (6)

 

 

(بیشتر…)

جشن تکلیف
جشن تکلیف

جشن تکلیفشده ام نه ساله
جشن تکلیف من است

جا نماز و چادر
همه در کیف من است

دین من اسلام است
من مسلمان هستم

می رسد صوت اذان
شاد و خندان هستم

چادری داده به من
هدیه ای مادر من

مثل تاجی از گل
چادرم بر سر من

شده ام نه ساله
بعد از این خوشحالم

چون فرشته شده است
دست هایم، بالم

می پرم رو به خدا
لحظه ی سبز نماز

پنج نوبت هر روز
می کنم راز و نیاز

مثل گل می شکفم
باز در سایه دین

ای خدا! شکر!  شدم
زود همسایه  ی دین

منابع:

 bustannoor.blogfa.com
tebyan.net

(بیشتر…)

امام علی
امام علی

امام علیﮔﻔﺘﻢ ﻋﻠﯽ(ع)
ﮔﻔﺘﻢ ﻋﻠﯽ، از ﺟﺎی ﺧﻮد ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻢ
از او ﻣﺪد، در راه ﺣﻖ ﻣﯽﺧﻮاﺳﺘﻢ
ﮔﻔﺘﻢ ﻋﻠﯽ، ﺗﺎ آﻓﺘﺎب از ﻧﻮ دﻣﯿﺪ
ﺑﺎ ﯾﺎد او، ﻏﻢ از دل ﻣﻦ ﭘﺮ ﮐﺸﯿﺪ
ﮔﻔﺘﻢ ﻋﻠﯽ، ﭼﻮن روز ﻧﻮ آﻏﺎز ﺷﺪ
ازﯾﺎد او، ﻫﯽ زد دﻟﻢ ﺑﺮ اﺳﺐ ﺧﻮد
ﮔﻔﺘﻢ ﻋﻠﯽ، ﺑﺎ اﺳﺐ دل ﺑﺮ ﺗﺎﺧﺘﻢ
ﻣﻦ راه را ﺑﺎ ﯾﺎدش آﺧﺮ ﯾﺎﻓﺘم

منبع: yjc.ir
(بیشتر…)

کاردستی با چوب بستنی
کاردستی با چوب بستنی

کاردستی با چوب بستنی

کاردستی با چوب بستنیچوب بستنی هایی که می خورید را دور نیاندازید. با آنها می توان کاردستی های زیبایی درست کرد. برای دیدن چند کاردستی خلاقانه با چوب بستنی، همراه ما باشید.

کاردستی با چوب بستنی (بیشتر…)

آیینه نازنین
آیینه نازنین

 

آیینه نازنیننازنین جلو آیینه  ایستاد. به آیینه اخم کرد. آیینه هم اخم کرد. نازنین لبش را کج کرد، آیینه هم لبش را کج کرد. برای آیینه زبان درآورد،  آیینه هم همین کار را کرد.

نازنین عصبانی شد و گفت: «ای آینه‌ی بد. داری ادای من را درمی‌آوری؟»

آیینه هم عصبانی شد. و همین حرف‌ها را به نازنین زد. نازنین گفت: «من بدم! خودت بدی.» بعد گفت: «اگر  بازهم ادای من را دربیاوری، می‌زنم تو را می‌شکنم.»

نازنین دوباره شکلک درآورد و آیینه هم کار او را تکرار کرد.

نازنین دست‌هایش را مشت کرد و خواست به آیینه بزند که مادرش گفت: «چه‌کار داری می‌کنی؟»

نازنین گفت:«می‌خواهم آیینه را بشکنم. دارد من را مسخره می‌کند.»

مادر جلو آمد و دست نازنین را گرفت و گفت: «می‌دانی اگر آیینه را بشکنی، هر دوتایتان ضرر می‌کنید؟ تو بیشتر آسیب می‌بینی.»

نازنین پرسید:«چه طوری؟»

مادر گفت:« اول این‌که دستت بریده می‌شود و خون می‌آید و بعد این‌که آیینه تکه‌تکه می‌شود و تو را خیلی زشت نشان می‌دهد.»

نازنین گفت:« آخه… »

مادر گفت: آخه ندارد. حالا جلو آیینه بایست و لبخند بزن.

نازنین سختش بود این کار را انجام دهد؛ اما یواش‌یواش لب‌هایش را به خنده باز کرد.

آیینه هم خندید. خنده‌ی نازنین بیش تر شد و آیینه هم بیش تر خندید. مادر هم لبخند زد و گفت:«ببین چه قدر قشنگ شدیم.»

 آیینه هم گفت:«ببین چه قدر قشنگ شدیم.»

منبع:tebyan.net

(بیشتر…)

کشیدن نقاشی ماشین کارتونی
کشیدن نقاشی ماشین کارتونی
آموزش ماشین کارتونی
آموزش کشیدن نقاشی ماشین کارتونی
نقاشی ماشین,آموزش کشیدن نقاشی ماشین,کشیدن نقاشی ماشینکشیدن نقاشی ماشین- گام1

(بیشتر…)

خواب مادرم
خواب مادرم

خواب مادرممامانم می گفت:
خواب می دیدم بچه شدم
مثل گل باغچه شدم

***
پیرهن چین چین پوشیدم
دنبال توپم دویدم

***

اما وقتی بیدار شدم
دیدم که بچه نیستم
یک گل باغچه نیستم

***

خودم یه بچه دارم
گل توی باغچه دارم

***

بچه ی من گل منه
قمری و بلبل منه

منبع:koodakcity.com

 

دوست ندارم که به مدرسه بیایم
دوست ندارم که به مدرسه بیایم

دوست ندارم که به مدرسه بیایملاکی  لاک پشت کوچکی بود که مدرسه رفتن را زیاد دوست نداشت. نشستن در کلاس و گوش دادن به معلم برای ساعت ها، او را خسته می کرد و او خشمگین می شد.

اگر بچه ها کتاب، مداد یا دفتر او را می گرفتند یا او را هل می دادند، او بسیار خشمگین و ناراحت می شد. گاهی برای مقابله، او هم بچه ها را هل می داد یا حرف های بدی به آن ها می زد و طبعاً مدتی بچه ها با او بازی می کردند. (بیشتر…)

لطیفه های رنگارنگ
لطیفه های رنگارنگ

لطیفه های رنگارنگچه رنگ

یه نفر میره  مغازه کالای خانه میگه آقا! تلویزیون رنگی دارین؟ مغازه دار میگه آره داریم چه رنگشو میخوای؟ (بیشتر…)

من و خواهرم
من و خواهرم

من و خواهرمتوی خانه جنگ است
جنگ من با خواهر

پشت بالشتش باز
او گرفته سنگر

خرسی ما با اوست
من تک و تنهایم

می خورد گاهی تیر
توی دست و پایم

من تفنگم جاروست
او تفنگش کفگیر

گوله های جوراب
می شود بمب و تیر

ما به هم ساعت ها
تیر می اندازیم

هردو مان در این جنگ
عاقبت می بازیم

منبع: وبلاگ کله گنجشگی( اسداله اسحاقی)
tebyan.net

(بیشتر…)

نقاشی مورچه