اطلاعات تماس

قرارگاه عبدالله رضیع

برچسب: خدا

مور و قلم
مور و قلم

مور و قلممورچه‌اي كوچك ديد كه قلمي روي كاغذ در حال حركت است و نقش‌هايی زيبا رسم مي‌كند. به مور ديگري گفت اين قلم نقش‌هاي زيبا و عجيبي رسم مي‌كند. نقش‌هايي كه مانند گل ياسمن و سوسن است. آن مور گفت: اين كار قلم نيست، فاعل اصلي انگشتان هستند كه قلم را به نگارش وا مي‌دارند. مور سوم گفت: نه فاعل اصلي انگشت نيست؛ بلكه بازو است. زيرا انگشت از نيروي بازو كمك مي‌گيرد. مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو مي‌كردند و بحث به بالا و بالاتر كشيده شد. هر مورچه ای نظری عالمانه‌ مي‌داد تا اينكه مسأله به بزرگ مورچگان رسيد. او بسيار دانا و باهوش بود گفت: اين هنر از عالم مادي صورت و ظاهر نيست. اين كار عقل است. تن مادي انسان با آمدن خواب و مرگ بي هوش و بي‌خبر مي‌شود. تن لباس است. اين نقش‌ها را عقل آن مرد رسم مي‌كند.

مولوي در ادامه داستان مي‌گويد: آن مورچة عاقل هم، حقيقت را نمي‌دانست. عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است. اگر خدا يك لحظه، عقل را به حال خود رها كند همين عقل زيرك بزرگ، ناداني‌ها و خطاهاي دردناكي انجام مي‌دهد.

 

منبع: parsmarket.net

(بیشتر…)

سه سوال پادشاه
سه سوال پادشاه

سه سوال پادشاهسلطان به وزیر خودش گفت: ۳ سوال میکنم فردا اگر جواب دادی در مقام خود خواهی و گرنه عزل خواهی شد.

سوال اول: خدا چه میخورد؟

سوال دوم: خدا چه می پوشد؟

سوال سوم: خدا چه کار میکند؟

وزیر به خاطر اینکه جواب سوالها را نمیدانست ناراحت بود. او غلامی فهمیده و زیرک داشت. وزیر به غلام گفت سلطان ۳سوال کرده اگر جواب ندهم برکنار میشوم. اینکه: خدا چه میخورد؟ چه می پوشد؟ چه کار میکند؟

 

غلامش گفت: هر سه را میدانم؛ اما دو جواب را الان میگویم و سومی را فردا! اما خدا چه میخورد؟ خدا غم بنده هایش رامیخورد.

 

اینکه چه میپوشد؟ خدا عیبهای بنده های خود را می پوشد.

 

اما پاسخ سوم را اجازه بدهید فردا بگویم.

فردا وزیر و غلام نزد سلطان رفتند. وزیر به دو سوال جواب داد، سلطان گفت درست است؛ ولی بگو جوابها را خودت گفتی یا از کسی پرسیدی؟ وزیرگفت این غلام من انسان فهمیده ایست جوابها را او داد. گفت پس لباس وزارت را دربیاور و به این غلام بده، غلام هم لباس نوکری را درآورد و به وزیر داد.

 

بعد وزیر به غلام گفت جواب سوال سوم چه شد؟ غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدی خدا چکار میکند؟! خدا در یک لحظه غلام را وزیر میکند و وزیر را غلام میکند.

 

(بار خدایا تویی که فرمانفرمایی، هرآنکس را که خواهی فرمانروایی بخشی و از هر که خواهی فرمانروایی را بازستانی)

منبع: mstory.mihanblog.com

(بیشتر…)

اتل متل خواب دیدم
اتل متل خواب دیدم

اتل متل خواب دیدم

اتل متل خواب دیدم

 

اتل متل خواب دیدم
زیر نور مهتاب دیدم

کبوتر آبی رنگ
با دوتا بال قشنگ

سوار شدم روی اون
رفتم توی آسمون

تا ابرها پر کشیدم
خواب خدا رو دیدم

خدا چه مهربون بود
آبی آسمون بود (بیشتر…)

جشن تکلیف
جشن تکلیف

جشن تکلیفشده ام نه ساله
جشن تکلیف من است

جا نماز و چادر
همه در کیف من است

دین من اسلام است
من مسلمان هستم

می رسد صوت اذان
شاد و خندان هستم

چادری داده به من
هدیه ای مادر من

مثل تاجی از گل
چادرم بر سر من

شده ام نه ساله
بعد از این خوشحالم

چون فرشته شده است
دست هایم، بالم

می پرم رو به خدا
لحظه ی سبز نماز

پنج نوبت هر روز
می کنم راز و نیاز

مثل گل می شکفم
باز در سایه دین

ای خدا! شکر!  شدم
زود همسایه  ی دین

منابع:

 bustannoor.blogfa.com
tebyan.net

(بیشتر…)

حکایت پند آموز3 سوال پادشاه
حکایت پند آموز3 سوال پادشاه

پادشاهحکایت پندآموز 3 سوال

سلطان به وزیر گفت ۳ سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی و گرنه عزل میشوی.

سوال اول: خدا چه میخورد؟

سوال دوم: خدا چه می پوشد؟

سوال سوم: خدا چه کار میکند؟ (بیشتر…)

اتل متل خواب دیدم
اتل متل خواب دیدم

اتل متل خواب دیدماتل متل خواب دیدم
زیر نور مهتاب دیدم

کبوتر آبی رنگ
با دوتا بال قشنگ

سوار شدم روی اون
رفتم توی آسمون

تا ابرها پر کشیدم
خواب خدا رو دیدم

خدا چه مهربون بود
آبی آسمون بود

منبع: tebyan.ne (بیشتر…)

درباره خدا
درباره خدا

درباره خدابابا امروز به مسافرت رفت. سحر هم برای اینکه با باباش خداحافظی کنه عروسکش رو از اتاقش برداشت و به سمت در رفت و پرسید: ” بابا کی از سفر بر می‌گردین؟”

بابا گفت: ” ۱۰ روز دیگه.”

مامان گفت: “بابا! خدا به همراهت.” (بیشتر…)

مور و قلم