اطلاعات تماس

قرارگاه عبدالله رضیع

برچسب: قصه

امام حسین علیه السلام
امام حسین علیه السلام

کاروان به کربلا رسید. شترها زانو زدند و بارهایشان را خالی کردند. بچه ها از روی شتر ها و اسبها پیاده شدند. بزرگترها خیمه ها را برپا کردند. بچه ها خیلی خوشحال شدند. امشب می توانستنددرخانه های چادری بخوابند.آن طرف تر یک رودخانه ی پر از آب بود. بچه ها عاشق آب بودند. (بیشتر…)

بهترین عموی دنیا
بهترین عموی دنیا
عمو سعید من یک ورزشکار قوی است. من او را خیلی زیاد دوست دارم. یک روز به او گفتم تو بهترین عموی دنیا هستی. عمو سعید کمی فکر کرد و گفت :نه من بهترین عموی دنیا نیستم ولی بهترین عموی دنیا را می شناسم.
گفتم خوب او کیست؟
عمو سعید گفت بهترین عموی دنیا حضرت عباس علیه السلام است.

(بیشتر…)

باغچه مادر بزرگ

یکی بود یکی نبود.
مادر بزرگ یه باغچه زیباداشت که پراز گلهای رنگارنگ بود.
ازهمه ی گل ها زیباتر گل رز بود.

البته اون به خاطر زیباییش مغرور شده بود و با بقیه گل ها بدرفتاری می کرد. (بیشتر…)

بادکنک حسود
بادکنک حسود

بچه ها دو تا بادکنک داشتند. یکی سفید و یکی صورتی. هر دو تا بادکنک را باد کردند و با کمک پدراز سقف اتاق آویزان کردند. اما بادکنک سفید از بادکنک صورتی بزرگتر بود. به خاطر همین بادکنک صورتی ناراحت بود.

بادکنک صورتی شروع کرد به غر زدن و گفت: بچه ها عمدا من و کم باد کردند و تو رو بیشتر. اصلا بچه ها بین ما فرق می گذارند. من خیلی هم از تو بزرگترم اگر من را حسابی باد می کردند دو برابر تو می شدم.
بادکنک سفید گفت ای بابا هر دوتا مون رو تا اونجایی که لازم بود باد کردند. اونا هر دوتا مون رو دوست دارند. ندیدی چقدر به خاطر ما خوشحالی کردند؟ (بیشتر…)