اطلاعات تماس

قرارگاه عبدالله رضیع

برچسب: قصه

ملکه گلها
ملکه گلها

ملکهروزی روزگاری ، دختری بسیار مهربان در کنار باغ بزرگ زیبا و پرگل زندگی می کرد ، که به ملکه گل ها مشهور بود .

چند سالی بود که او هر روز صبح به گل ها سر می زد ، آن ها را نوازش می کرد و سپس به  آن ها آب می داد .

مدتی بعد ، به بیماری سختی مبتلا شد و دیگر نتوانست به باغ برود . دلش برای گل ها  خیلی تنگ شده بود و هر روز از غم دوری گل ها گریه می کرد . (بیشتر…)

دم طاووس
دم طاووس

 

طاووسطاووسی قشنگی در جنگلی سرسبز و زیبا زندگی می کرد. او پر و بال و دم بسیار زیبایی داشت. روی پرهایش نقطه های بزرگی مثل چشم های بزرگ به نظر می رسید. رنگ سبز و آبی پرها، چشم همه حیوانات را خیره می کرد. برای همین وقتی طاووس می دید که حیوانات جنگل با تعجب و تحسین نگاهش می کنند، دمش را باز می کرد و با آن چتر زیبایی درست می کرد و با ناز و غرور جلوی چشم آن ها راه می رفت و فخر می فروخت. (بیشتر…)

قصه موش کوچولو و آینه
قصه موش کوچولو و آینه

موش

یکی بود یکی نبود.

یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت  و بازی می کرد که  صدایی شنید:میو میو.موش کوچولو خیلی ترسید.پشت بوته ای پنهان  شد و خوب گوش کرد.صدای بچه گربه ای بود که تنها و سرگردان میان گل ها می گشت و میومیو می کرد. (بیشتر…)

زرافه کوچولو
زرافه کوچولو

زرافه زرافه کوچولو آرزوهای عجیب و غریبی داشت.یک شب آرزو کرد که گردنش خیلی خیلی دراز باشد. همان موقع، فرشته ی آرزو از آن جا می گذشت که صدایش را شنید. به او لبخندی زد. آن وقت گردن زرافه کوچولو دراز شد. دراز و درازتر.خیلی دراز. آنقدر دراز شد  تا به آسمان رسید. حالا سرش در آسمان بود وتنه اش روی زمین. (بیشتر…)

ماجرای سوسمار مهربان و شکارچی
ماجرای سوسمار مهربان و شکارچی

سوسمار مهربان روز خیلی گرمی بود، سوسماری با بچه‏ هایش توی باتلاق کنار آبگیر تن‏شان را به گل می‏زدند. از گرمای هوا کلافه شده بودند. به طرف آب رفته و بدن‏شان را در آب خنک فرو بردند.

احساس بهتری پیدا کردند و از آب خنک لذت می‏بردند. چند دقیقه‏ ی بعد، صدای وحشتناکی شنیده شد. سوسمار به بچه‏ هایش گفت: «شکارچی‏ ها در حال نزدیک شدن هستند. بهتر است که دور شوید.» بچه سوسمارها سریع دور شدند. (بیشتر…)

داستان زیبای پرنده و کفشدوزک
داستان زیبای پرنده و کفشدوزک

کفشدوزکیکی بود یکی نبود. در یک  خیلی جنگل بزرگ و سرسبز و پردرخت همه حیوانات شاد و خندان در کنار هم زندگی می کردند. پرنده کوچولو هم جیک جیک کنان این ور و آن ور می پرید و دوست داشت تمام اطرافش را بشناسد. خلاصه پرنده کوچک قصه ما به همه قسمت های جنگل پرواز می کرد و  به دنبال کشف چیزهای جالب و جدید بود، چون پرنده ای بسیار  کنجکاو بود. (بیشتر…)

اتحاد کبوتران
اتحاد کبوتران

اتحادروزی روزگاری در یک جنگل خیلی بزرگ،چند کبوتر زندگی می‌کردند. در آن نزدیکی یک شکارچی هم زندگی می کرد که هر روز به سراغ این پرندگان می‌رفت و تورش را روی زمین پهن می‌کرد و وقتی پرنده‌ای روی تور می‌نشست آن را شکار می‌کرد.

کبوترها از این موضوع خیلی ناراحت بودند،چون کم‌کم تعدادآنها  کم و کم تر می‌شد و غم و غصه در جمع آنها راه پیدا کرده بود. (بیشتر…)

خرگوش مهربان و سوپ هویچ
خرگوش مهربان و سوپ هویچ

خرگوش مهربان و سوپ هویجقصه ای درباره مهربانی و نتیجه مهربان بودن.
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، خرگوش مهربانی بود که در روستای سرسبز و خوش آب و هوایی زندگی می‌کرد.

یک روز صبح، آقای خرگوش تصمیم گرفت که به مزرعه برود و برای ناهارش چند هویج بچیند و با آن یک سوپ خوشمزه درست کند.

خرگوش مهربان چهارتا هویج از زمین کند و به طرف خانه به راه افتاد.

او در مسیر برگشتن به خانه، آقای موش را دید. آقای موش به خرگوش مهربان سلام کرد و گفت :

“خرگوش مهربان، بچه‌هایم گرسنه هستند. ممکن است یکی از هویج‌هایت را به من بدهی؟”

خرگوش هم با مهربانی و لبخند یک هویج خوش رنگ را به آقای موش داد. موش از او تشکر کرد. سه هویج دیگر برای خرگوش مهربان باقی مانده بود.

سپس خرگوش به خانم خوک رسید. خانم خوک به خرگوش مهربان سلام کرد و گفت :

“خرگوش مهربان، داشتم به بازار می‌رفتم تا برای بچه‌هایم هویج بخرم، خیلی خسته شده‌ام و هنوز هم به بازار نرسیده‌ام . ممکن است یکی از هویج‌هایت را به من بدهی ؟ ”

خرگوش یکی دیگر از هویج‌هایش را به خانم خوک داد. حالا دو هویج دیگر برای او باقی مانده بود .

اینبار خرگوش مهربان، اردک عینکی را دید. اردک به او سلام کرد و گفت :

“خرگوش مهربان، آیا تو می‌دانی که هویج برای بینایی چشم مفید است؟ آیا یکی از هویج‌هایت را به من می دهی؟ ”

خرگوش هم با خوشرویی یکی دیگر از هویج‌ها را به اردک عینکی داد و به راه افتاد. حالا آقای خرگوش فقط یک هویج در دست داشت .

او از جلو خانه‌ی مرغی خانم عبور کرد. مرغی خانم او را صدا کرد و پس از سلام گفت :

“خرگوش مهربان، زمستان در راه است. چند روز دیگر جوجه‌هایم به دنیا می‌آیند و من هنوز هیچ لباسی برایشان آماده نکرده ام . ممکن است این هویج را به من بدهی؟ اگر روی تخم هایم بنشینم حتما جوجه های بیشتری به دنیا خواهم آور”.

خرگوش مهربان هم هویج باقی مانده را به مرغی خانم داد و به طرف خانه به راه افتاد.

آقای خرگوش خسته و گرسنه به خانه رسید. هیچ هویجی هم برای او باقی نمانده بود. او با خود فکر می‌کرد که برای ناهار چه غذایی بپزد، که ناگهان زنگ در خانه به صدا درآمد.

خرگوش مهربان پرسید : “چه کسی پشت در است ؟”

صدایی شنید، “سلام، ما هستیم، آقای موش، خانم خوک، اردک عینکی و مرغی خانم ”

خرگوش مهربان در را باز کرد. با تعجب به دوستانش نگاه کرد. آنها گفتند :

“امروز تو هویج‌هایت را به ما دادی. ما هم با هویج های تو غذا پخته ایم و برایت آورده ایم”.

خرگوش که خیلی خوشحال شده بود، دوستانش را به داخل خانه دعوت کرد و پرسید :

قصه-کودکانه“چه غذایی پخته اید ؟”

همه با هم گفتند : ” سوپ هویج ”

سپس همه با هم دور میز نشستند و سوپ هویج خوردند.

 

منبع: shidshad.com

(بیشتر…)

موش موشی
موش موشی

موش موشی

توی یه دشت زیبا و سر سبز خانواده‌ای زندگی می‌کردن که به خانواده مموشیا معروف بودن… مامان موشه و بابا موشه ده تا بچه داشتن. بین این ده تا بچه مموشیا یکیشون شبا دیر میخوابید که اسمش موش موشی بود.

یه بچه موش زرنگ وناقلا… از بس شبا دیر میخوابید روزا تا لنگ ظهرخواب میموند.

خواهرا و برادراش صبح زود میرفتن توی دشت مشغول بازی و شادی؛ اما موش موشی قصه ما تو خواب ناز بود… . (بیشتر…)

درباره خدا
درباره خدا

درباره خدابابا امروز به مسافرت رفت. سحر هم برای اینکه با باباش خداحافظی کنه عروسکش رو از اتاقش برداشت و به سمت در رفت و پرسید: ” بابا کی از سفر بر می‌گردین؟”

بابا گفت: ” ۱۰ روز دیگه.”

مامان گفت: “بابا! خدا به همراهت.” (بیشتر…)

ملکه