اطلاعات تماس

قرارگاه عبدالله رضیع

برچسب: قصه

باغچه مادربزرگ
باغچه مادربزرگ

باغچه مادربزرگیکی بود یکی نبود. مادر بزرگ یه باغچه قشنگ داشت که پراز گلهای رنگارنگ بود.

ازهمه ی گل ها زیباتر گل رز بود.

البته اون به خاطر زیباییش مغرور شده بود و با بقیه گل ها بدرفتاری می کرد. (بیشتر…)

حساسیت زنبوری
حساسیت زنبوری

حساسیت زنبوریزنبوری مریض شده بود و هی عطسه می کرد و می گفت: زیچّی…زیچّی …

فکر می کرد سرما خورده است به خاطر همین شروع کرد به خوردن عسل سرماخوردگی و عسل ضد سرفه… . (بیشتر…)

با درخت پیر قهر نکنید
با درخت پیر قهر نکنید

درخت پیرکلاغ شروع کرد به غار غار کردن، درخت پیر گوشهایش را گرفت و با صدایی لرزان گفت: هیس… آرام باش. آواز نخوان. سرم درد گرفت… حوصله ندارم…  کلاغ ساکت شد و آرام روی شاخه نشست. (بیشتر…)

یک کلاغ چهل کلاغ
یک کلاغ چهل کلاغ

کلاغمامان كلاغه صاحب یك جوجه ناز شده بود . روزها گذشت و جوجه كلاغ كمی بزرگتر شد . یك روز كه مامان كلاغه برای آوردن غذا بیرون میرفت به جوجه اش گفت : عزیزم تو هنوز پرواز كردن بلد نیستی نكنه وقتی من خونه نیستم از لانه بیرون بپری . مامان كلاغه پرواز كرد و رفت . (بیشتر…)

من دیگه خجالت نمی کشم….
من دیگه خجالت نمی کشم….

خجالت نکشیدن احسان کوچولو بعضی روزها با مامانش می رفت پارک اما وقتی می رسیدن اونجا از کنار مامانش تکون نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کنه. هر چه قدر هم که مامانش بهش می گفت پسرم برو با بچه ها بازی بکن فایده ای نداشت. احسان کوچولو روی یکی از دست هاش یه لک قهوه ای بزرگ بود، اون همیشه فکر می کرد (بیشتر…)

قصه ی میمونی به نام دان
قصه ی میمونی به نام دان

میمونبیشتر بچه ها از تولد نوزاد جدید بسیار هیجان زده می شوند. اما کم کم این دوره ی هیجان و سرگرمی اولیه به دلسردی تبدیل می شود. زیرا کودک در می یابد که نوزاد تازه متولد شده بیشتر اوقات روز را می خوابد و نمی تواند با او ارتباطی داشته باشد. همچنین از آنجا که تمام توجه والدین به سوی نوزاد برمی گردد، فرزند اول رنجیده خاطر می شود.

(بیشتر…)

آرزوی بره کوچولو
آرزوی بره کوچولو

برهدر یک روز زیبای بهاری، چند تا کبوتر سفید در آسمان پرواز می کردند.

بره کوچولویی با پشم های سیاه و سفید فرفری وسط مزرعه ایستاده بود و به آسمان نگاه می کرد. او کبوترها را می دید و با خود آرزو می کردکه ای کاش می توانست مثل آنها پرواز کند. یکی از کبوترها چشمش به بره افتاد. پایین آمد و روی علف ها، نزدیک او نشست. بره کوچولو به کبوتر سلام کرد.  (بیشتر…)

دو درخت
دو درخت

درختدر یک باغچه کوچک ، دو درخت زندگی می کردند . یکی درخت آلبالو و دیگری درخت گیلاس .این دو تا همسایه با هم مهربان نبودند و قدر هم را نمی دانستند، بهار که می رسید شاخه های این دو تا همسایه پر از شکوفه های قشنگ می شد ولی به جای این که با رسیدن بهار این دو هم مهربانتر و با صفاتر بشوند بر سر شکوفه هایشان و این که کدامیک زیباتر است ، بحث می کردند. (بیشتر…)

بعضی شوخی ها اصلا خنده دار نیستند
بعضی شوخی ها اصلا خنده دار نیستند

شوخیروزی روزگاری نزدیک روستایی استخر خیلی بزرگی بود که داخل آن پر از قورباغه های بزرگ و کوچک بود. هر روز غروب بچه ها نزدیک این استخر مشغول بازی می شدند.

یک روز، یکی از این بچه ها که مشغول بازی بود چند تا قورباغه را دید که در قسمت کم عمق استخر شنا می کردند. پسربچه با خودش فکر کرد که کمی با این قورباغه ها شوخی کند. (بیشتر…)

موش تنبل ،کلاغ دانا
موش تنبل ،کلاغ دانا

موشیکی بود یکی نبود کپل بچه موشی بود که با برفی برادرش، پدر و مادرش در لانه شان در صحرا زندگی می کردند.

کپل خیلی تنبل بود و تمام مدت روی صندلی مخصوصش نشسته بود و از خوراکی هایی که آنها به لانه می آوردند می خورد و ایراد می گرفت: اینها چیه دیگه؟ یه چیز خوشمزه تر بیارید! (بیشتر…)

باغچه مادربزرگ