اطلاعات تماس

قرارگاه عبدالله رضیع

برچسب: قصه

روباه و سنجاب
روباه و سنجاب

سنجابیکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود

یک روز سنجاب  سخت مشغول بازی بود که روباه را دید. سنجاب خیلی ترسید. پا به فرار گذاشت و روباه هم به دنبال او دوید. سنجاب به لاک پشت رسید و گفت: لاک پشت جان! وقتی کسی بخواهد تو را بگیرد، تو چه کار می کنی؟  (بیشتر…)

قورباغه ای به نام سبزک
قورباغه ای به نام سبزک

سبزکقورباغه ای در برکه زندگی می کرد بنام سبزک. این قورباغه همیشه توی برکه بود و دوتا آرزو توی زندگیش داشت،اول این که یه روز از برکه بره بیرون جنگل و دشت وبیشه رو ببینه ، دوم یه دوست خوب داشته باشه.یه روزی تصمیم گرفت از برکه بره بیرون که هم دشت و بیشه و جنگل رو ببینه و هم تلاش کنه تا یه دوست خوب پیدا کنه. (بیشتر…)

مترسک ترسو
مترسک ترسو

مترسکوسط یک مزرعه دور افتاده یک مترسک تو زمین کاشته شده بود. مترسک قصه ما با بقیه مترسکها کمی فرق داشت. اون ترسو بود و از پرنده ها میترسید.

یک روز صبح وقتی مترسک چشمانش را از خواب باز کرد دو تا کلاغ را دید که یکی از آنها روی سرش و یکی ديگر هم روی دستش نشسته بودند.مترسک که حسابی ترسیده بود خیلی سعی کرد آنها را از خودش دور کند، اما نتوانست. کلا غها مدام با نوکشان تو سر مترسک می زدند. (بیشتر…)

ملکه گلها
ملکه گلها

ملکهروزی روزگاری ، دختری بسیار مهربان در کنار باغ بزرگ زیبا و پرگل زندگی می کرد ، که به ملکه گل ها مشهور بود .

چند سالی بود که او هر روز صبح به گل ها سر می زد ، آن ها را نوازش می کرد و سپس به  آن ها آب می داد .

مدتی بعد ، به بیماری سختی مبتلا شد و دیگر نتوانست به باغ برود . دلش برای گل ها  خیلی تنگ شده بود و هر روز از غم دوری گل ها گریه می کرد . (بیشتر…)

دم طاووس
دم طاووس

 

طاووسطاووسی قشنگی در جنگلی سرسبز و زیبا زندگی می کرد. او پر و بال و دم بسیار زیبایی داشت. روی پرهایش نقطه های بزرگی مثل چشم های بزرگ به نظر می رسید. رنگ سبز و آبی پرها، چشم همه حیوانات را خیره می کرد. برای همین وقتی طاووس می دید که حیوانات جنگل با تعجب و تحسین نگاهش می کنند، دمش را باز می کرد و با آن چتر زیبایی درست می کرد و با ناز و غرور جلوی چشم آن ها راه می رفت و فخر می فروخت. (بیشتر…)

قصه موش کوچولو و آینه
قصه موش کوچولو و آینه

موش

یکی بود یکی نبود.

یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت  و بازی می کرد که  صدایی شنید:میو میو.موش کوچولو خیلی ترسید.پشت بوته ای پنهان  شد و خوب گوش کرد.صدای بچه گربه ای بود که تنها و سرگردان میان گل ها می گشت و میومیو می کرد. (بیشتر…)

زرافه کوچولو
زرافه کوچولو

زرافه زرافه کوچولو آرزوهای عجیب و غریبی داشت.یک شب آرزو کرد که گردنش خیلی خیلی دراز باشد. همان موقع، فرشته ی آرزو از آن جا می گذشت که صدایش را شنید. به او لبخندی زد. آن وقت گردن زرافه کوچولو دراز شد. دراز و درازتر.خیلی دراز. آنقدر دراز شد  تا به آسمان رسید. حالا سرش در آسمان بود وتنه اش روی زمین. (بیشتر…)

ماجرای سوسمار مهربان و شکارچی
ماجرای سوسمار مهربان و شکارچی

سوسمار مهربان روز خیلی گرمی بود، سوسماری با بچه‏ هایش توی باتلاق کنار آبگیر تن‏شان را به گل می‏زدند. از گرمای هوا کلافه شده بودند. به طرف آب رفته و بدن‏شان را در آب خنک فرو بردند.

احساس بهتری پیدا کردند و از آب خنک لذت می‏بردند. چند دقیقه‏ ی بعد، صدای وحشتناکی شنیده شد. سوسمار به بچه‏ هایش گفت: «شکارچی‏ ها در حال نزدیک شدن هستند. بهتر است که دور شوید.» بچه سوسمارها سریع دور شدند. (بیشتر…)

داستان زیبای پرنده و کفشدوزک
داستان زیبای پرنده و کفشدوزک

کفشدوزکیکی بود یکی نبود. در یک  خیلی جنگل بزرگ و سرسبز و پردرخت همه حیوانات شاد و خندان در کنار هم زندگی می کردند. پرنده کوچولو هم جیک جیک کنان این ور و آن ور می پرید و دوست داشت تمام اطرافش را بشناسد. خلاصه پرنده کوچک قصه ما به همه قسمت های جنگل پرواز می کرد و  به دنبال کشف چیزهای جالب و جدید بود، چون پرنده ای بسیار  کنجکاو بود. (بیشتر…)

اتحاد کبوتران
اتحاد کبوتران

اتحادروزی روزگاری در یک جنگل خیلی بزرگ،چند کبوتر زندگی می‌کردند. در آن نزدیکی یک شکارچی هم زندگی می کرد که هر روز به سراغ این پرندگان می‌رفت و تورش را روی زمین پهن می‌کرد و وقتی پرنده‌ای روی تور می‌نشست آن را شکار می‌کرد.

کبوترها از این موضوع خیلی ناراحت بودند،چون کم‌کم تعدادآنها  کم و کم تر می‌شد و غم و غصه در جمع آنها راه پیدا کرده بود. (بیشتر…)

سنجاب