اطلاعات تماس

قرارگاه عبدالله رضیع

برچسب: مزرعه

مترسک ترسو
مترسک ترسو

مترسکوسط یک مزرعه دور افتاده یک مترسک تو زمین کاشته شده بود. مترسک قصه ما با بقیه مترسکها کمی فرق داشت. اون ترسو بود و از پرنده ها میترسید.

یک روز صبح وقتی مترسک چشمانش را از خواب باز کرد دو تا کلاغ را دید که یکی از آنها روی سرش و یکی ديگر هم روی دستش نشسته بودند.مترسک که حسابی ترسیده بود خیلی سعی کرد آنها را از خودش دور کند، اما نتوانست. کلا غها مدام با نوکشان تو سر مترسک می زدند. (بیشتر…)

مترسک