اطلاعات تماس

قرارگاه عبدالله رضیع

برچسب: موش

قصه موش کوچولو و آینه
قصه موش کوچولو و آینه

موش

یکی بود یکی نبود.

یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت  و بازی می کرد که  صدایی شنید:میو میو.موش کوچولو خیلی ترسید.پشت بوته ای پنهان  شد و خوب گوش کرد.صدای بچه گربه ای بود که تنها و سرگردان میان گل ها می گشت و میومیو می کرد. (بیشتر…)

موش موشی
موش موشی

موش موشی

توی یه دشت زیبا و سر سبز خانواده‌ای زندگی می‌کردن که به خانواده مموشیا معروف بودن… مامان موشه و بابا موشه ده تا بچه داشتن. بین این ده تا بچه مموشیا یکیشون شبا دیر میخوابید که اسمش موش موشی بود.

یه بچه موش زرنگ وناقلا… از بس شبا دیر میخوابید روزا تا لنگ ظهرخواب میموند.

خواهرا و برادراش صبح زود میرفتن توی دشت مشغول بازی و شادی؛ اما موش موشی قصه ما تو خواب ناز بود… . (بیشتر…)

موش