اطلاعات تماس

قرارگاه عبدالله رضیع

برچسب: کودک

موش موشی
موش موشی

موش موشی

توی یه دشت زیبا و سر سبز خانواده‌ای زندگی می‌کردن که به خانواده مموشیا معروف بودن… مامان موشه و بابا موشه ده تا بچه داشتن. بین این ده تا بچه مموشیا یکیشون شبا دیر میخوابید که اسمش موش موشی بود.

یه بچه موش زرنگ وناقلا… از بس شبا دیر میخوابید روزا تا لنگ ظهرخواب میموند.

خواهرا و برادراش صبح زود میرفتن توی دشت مشغول بازی و شادی؛ اما موش موشی قصه ما تو خواب ناز بود… . (بیشتر…)

ساختن شیر کاغذی
ساختن شیر کاغذی

شیر کاغذیمواد لازم:
کاغذ ترجیحا زرد رنگ
در صورت نیاز قیچی
ماژیک رنگی (بیشتر…)

شبیه رودخانه
شبیه رودخانه

شبیه رودخانهیک عمر مانده
                   درسینه سنگ
                   آواز رودی
                   دل تنگ دل تنگ

                                     شد برف ها آب
                               پایان اسفند

                             در زیر باران
                               مانند یک قند

               نگاهش مهربان است
              دلش یک کوه حرف است
              اگرچه آدم من
              فقط یک تکه برف است

                                                                         شبیه رودخانه
                                                                         همیشه توی راهم
                                                                        پر است از چاله چوله
                                                                        مسیر اشتباهم

منبع:tebyan.net

(بیشتر…)

من دوست ندارم که به مدرسه بیایم
من دوست ندارم که به مدرسه بیایم

 

من دوست ندارم که به مدرسه بیایملاکی یک لاک پشت کوچک بود که مدرسه رفتن را زیاد دوست نداشت. نشستن در کلاس و گوش کردن به حرفهای معلم برای ساعت ها، او را خسته می کرد و او خشمگین می شد.

اگر بچه ها کتاب، مداد یا دفتر او را می گرفتند یا او را هل می دادند، او بسیار خشمگین می شد. گاهی برای مقابله، او هم بچه ها را هل می داد یا حرف های بد به آن ها می زد و طبعاً برای مدتی کوتاه بچه ها با او بازی می کردند. (بیشتر…)

اتل متل خواب دیدم
اتل متل خواب دیدم

اتل متل خواب دیدماتل متل خواب دیدم
زیر نور مهتاب دیدم

کبوتر آبی رنگ
با دوتا بال قشنگ

سوار شدم روی اون
رفتم توی آسمون

تا ابرها پر کشیدم
خواب خدا رو دیدم

خدا چه مهربون بود
آبی آسمون بود

منبع: tebyan.ne (بیشتر…)

درباره خدا
درباره خدا

درباره خدابابا امروز به مسافرت رفت. سحر هم برای اینکه با باباش خداحافظی کنه عروسکش رو از اتاقش برداشت و به سمت در رفت و پرسید: ” بابا کی از سفر بر می‌گردین؟”

بابا گفت: ” ۱۰ روز دیگه.”

مامان گفت: “بابا! خدا به همراهت.” (بیشتر…)

کامیون کاغذی
کامیون کاغذی

دوستان عزیزم امروز می خواهیم با هم یک کامیون بسیار زیبا و آسان درست کنیم. برای درست کردن این کامیون شما فقط به یک کاغذ رنگی قرمز نیاز دارید، شاید بپرسید چرا کاغذ رنگی قرمز؟ چون این یک کامیون آتش نشانی است. (بیشتر…)

آموزش کاردستی پروانه زیبا
آموزش کاردستی پروانه زیبا

پروانه زیبابرای درست کردن این کاردستی به یک کاغذ طرح دار رنگی زیبا نیاز دارید که ابعادش 15 در 15 سانتی متر باشد. توجه داشته باشید که کار را از سمت غیر رنگی آن شروع کنید.

1. کاغذ را در امتداد محور عمودی تا کنید و سپس تایش را باز کنید. (بیشتر…)

کودکانه لولو
کودکانه لولو

شعر کودکانه لولو
زیر پتو می لرزه
یه نی نی کوچولو
میگه میاد سراغم
شبا یدونه لو لو

نی نی چرا میترسی؟
تاریکی ترس نداره
ببین برات آسمون
ستاره رو میاره (بیشتر…)

بزغاله خجالتی
بزغاله خجالتی

بزغاله خجالتی توی یه گله  بز ،یه بزغاله خجالتی بود که خیلی آروم و سر به زیر بود .وقتی همه بزغاله ها بازی و سر و صدا راه می انداختند اون فقط  یه گوشه می ایستاد و نگاه می کرد.

وقتی گله بزغاله ها به یه برکه ی آب می رسید،بزغاله های شاد و شیطون برای خوردن آب می دویدند سمت برکه و حسابی آب می خوردند و آب بازی می کردند . (بیشتر…)