اطلاعات تماس

قرارگاه عبدالله رضیع

برچسب: کودک

چگونه دعوای بین بچه ها را کنترل کنیم؟
چگونه دعوای بین بچه ها را کنترل کنیم؟

دعوامعمولا خواهر و برادرها در سنین پایین زیاد با هم دعوا می کنند و والدین به دنبال راه حلی برای خاتمه دادن به جنگ بین فرزندانشان هستند. د راین مقاله شما را با اصول تربیتی هنگام دعوای کودکان آشنا می کنیم (بیشتر…)

زمان مناسب برای خوردن غذا چه موقع است؟
زمان مناسب برای خوردن غذا چه موقع است؟

صبحانهگاهی اوقات برخی افراد پس از بیدار شدن از خواب تمایلی به صرف صبحانه ندارند زیرا معده آنها برای غذا خوردن آماده نیست.

هر یک از ما سه وعده غذایی اصلی در روز شامل صبحانه، ناهار و شام را به طور معمول در زمانی مشخص صرف می کنیم. گاهی اوقات، در روزهای تعطیل یا تعطیلات آخر هفته ممکن است تغییری در این ساعات صورت بگیرند. (بیشتر…)

بارون می باره جرجر

بارون می باره جرجر
بیا با هم کلاغ پر

بازی کنیم تو خونه (بیشتر…)

آموزش کشیدن پنیر کارتونی
آموزش کشیدن پنیر کارتونی

پنیرنقاشی کردن برای بچه ها فرصتهای زیادی برای آموزش و یادگیری فراهم می کند که یادگیری رنگ ها و اشکال هندسی، بیان ایده ها، ترکیب رنگها و آزمایش آن ها از آن جمله است. در این مقاله مراحل کشیدن پنیر کارتونی آموزش داده خواهد شد.  (بیشتر…)

سارا به مدرسه می رود
سارا به مدرسه می رود

 

مدرسهاواخرفصل تابستان بود. مرتب سارا به مادرش می گفت: مادر جان پس کی به مدرسه می رویم ؟مادر می گفت: دختر گلم عجله نکن بگذار چند روز دیگر بگذرد ؛آن وقت به مدرسه خواهی رفت.  سارا چند روزی آرام می گرفت ؛ولی دوباره همین مسئله را از مادر سوال کرد. (بیشتر…)

میان وعده های مناسب دانش آموزان در مدرسه
میان وعده های مناسب دانش آموزان در مدرسه

میات وعده دادن میان وعده های سالم به دانش آموزان با تامین مواد مغذی ، تنظیم قند خون در فواصل وعد های اصلی و پیشگیری از چاقی با کم کردن اشتها در وعده اصلی بسیار مهم است . (بیشتر…)

اگر سر کودک ضربه خورد چه کنیم؟
اگر سر کودک ضربه خورد چه کنیم؟

خوردن ضربه به سر بچهکودکان بسیار پرانرژی و پرتحرک‌اند و در ساعات بیداری مدام در حال تلاش و جست‌وخیز هستند. آنها با مفهوم خطر، برخورد با اشیاء و سقوط و… آشنایی ندارند و در صورت یک لحظه غفلت والدین، احتمال زمین خوردن و آسیب‌دیدن آنها بسیار بالاست.

نکته بسیار مهم در زمین خوردن ضرباتی است که به سر وارد می‌شود چون در ضربات به سر کودک، احتمال بروز عواقب دیررس و جبران‌ناپذیر مغزی وجود دارد. (بیشتر…)

قورقوری و استخر بزرگ
قورقوری و استخر بزرگ

قورقورییکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچکس نبود. در یک جنگل زیبا و سر سبز قورباغه کوچولویی زندگی می کرد که اسمش قورقوری بود.

قورقوری یک قورباغه ی کوچولوی مهربان بود که با پدر و مادرش زندگی می کرد و دوستان زیادی داشت. قورقوری پسر مهربونی بود، به خاطر همین همه ی حیوونای جنگل قورقوری رودوست داشتند. (بیشتر…)

آموزش نقاشی گربه به کودکان
آموزش نقاشی گربه به کودکان

گربهدر این صفحه مرحله به مرحله کشیدن یک گربه را برای شما نشان  میدهیم. با دقت در این شکل می توانید به سادگی به فرزندان خود بیاموزید چگونه یک گربه را نقاشی کنند. (بیشتر…)

باغ گلابی
باغ گلابی

گلابیحامد در حالیکه بشدت خسته و گرسنه بود به کنار باغ مش‌نعمت رسید. از سوراخ دیوار نگاهی به داخل باغ کرد.

گلابی‌های رسیده و آبدار از شاخه‌ها آویزان بودند و هر رهگذر خسته‌ای را بسوی خود می‌خواندند.حامد با دقت داخل باغ را نگاه کرد، کسی انجا نبود. با زحمت خود را از شکاف دیوار به داخل باغ رفت.

 

به سراغ یکی از درخت‌های گلابی رفت و آن را تکان داد.چند گلابی درشت و رسیده بر زمین افتاد. حامد دیگر معطل نکرد و با اشتهای فراوان شروع به خوردن گلابی‌ها کرد.

 

او آنقدر مشغول خوردن شده بود که صدای پای مش‌نعمت را نشنید.در حالیکه دهانش پر از گلابی بود، ناگهان مش‌نعمت را در مقابل خود دید که با چوب‌دستی‌اش روبروی او ایستاده و با خشم نگاهش می‌کند.

 

حامد به زحمت گلابی‌ها را فرو داد و قبل از آنکه مش‌نعمت چیزی بگوید، گفت:این باغ، باغ خداست. این میوه‌ها هم از آن خداست. من هم بنده‌ی خدا هستم.

 

حالا تو بگو آیا اشکالی دارد که بنده‌ی خدا، از باغ خدا، میوه‌ی خدا را بخورد؟مش‌نعمت که از شدت عصبانیت سرخ شده بود، چوبدستی‌اش را بلند کرد و محکم بر پهلوی حامد کوبید.حامد فریادی از درد کشید و گفت:.

این باغ، باغ خداست. این میوه‌ها هم از آن خداست. من هم بنده‌ی خدا هستم. حالا تو بگو آیا اشکالی دارد که بنده‌ی خدا، از باغ خدا، میوه‌ی خدا را بخورد؟

مش‌نعمت که از شدت عصبانیت سرخ شده بود، چوبدستی‌اش را بلند کرد و محکم بر پهلوی حامد کوبید.

حامد از درد داد کشید و گفت:

مگر من برایت توضیح ندادم؟ پس چرا می‌زنی؟

 

داستان باغ گلابی

 

مش‌‌نعمت در حالیکه با یک دست چوبدستی‌اش را بر کف دست دیگرش می‌زد، گفت:

این چوبدستی را می‌بینی؟ این چوب خداست. دست مرا هم می‌بینی؟دست یک بنده‌ی خداست.

خودت هم که گفتی بنده‌ی خدا هستی. حالا بگو ببینم آیا اشکالی دارد که بنده‌ی خدا با چوب خدا، بنده‌‌ی دیگر خدا را کتک بزند؟

آنگاه دوباره چوب‌دستی‌اش را بلند کرد و بر پشت حامد کوبید.

حامد از جا بلند شد و در حالیکه از درد به خود می‌پیچید گفت:

از آنچه گفتم معذرت می‌خواهم. باغ، باغ خداست ولی من نباید دزدانه داخل آن می‌شدم.

چوب هم چوب خداست ولی تو را به خدا دیگر مرا با آن نزن!

مش‌نعمت با شنیدن این سخنان چوب‌دستی‌اش را بر زمین انداخت و گفت:

زود از باغ من بیرون برو

و سپس از آنجا دور شد.

 

گلابی‌های رسیده و آبدار از شاخه‌ها آویزان بودند و هر رهگذر خسته‌ای را بسوی خود می‌خواندند.حامد با دقت داخل باغ را نگاه کرد، هیچ‌کس آنجا نبود.

 

با زحمت خود را از شکاف دیوار به داخل باغ کشاند. به سراغ یکی از درخت‌های گلابی رفت و آن را تکان داد.چند گلابی درشت و رسیده بر زمین افتاد. حامد دیگر معطل نکرد و با اشتهای فراوان شروع به خوردن گلابی‌ها کرد.

 

او آنقدر مشغول خوردن شده بود که صدای پای مش‌نعمت را نشنید.در حالیکه دهانش پر از گلابی بود، ناگهان مش‌نعمت را در مقابل خود دید که با چوب‌دستی‌اش روبروی او ایستاده و با خشم نگاهش می‌کند.

 

حامد به زحمت گلابی‌ها را فرو داد و قبل از آنکه مش‌نعمت چیزی بگوید، گفت:این باغ، باغ خداست. این میوه‌ها هم از آن خداست.

 

من هم بنده‌ی خدا هستم. حالا تو بگو آیا اشکالی دارد که بنده‌ی خدا، از باغ خدا، میوه‌ی خدا را بخورد؟مش‌نعمت که از شدت عصبانیت سرخ شده بود، چوبدستی‌اش را بلند کرد و محکم بر پهلوی حامد کوبید.حامد فریادی از درد کشید و گفت:.

این باغ، باغ خداست. این میوه‌ها هم از آن خداست. من هم بنده‌ی خدا هستم. حالا تو بگو آیا اشکالی دارد که بنده‌ی خدا، از باغ خدا، میوه‌ی خدا را بخورد؟

مش‌نعمت که از شدت عصبانیت سرخ شده بود، چوبدستی‌اش را بلند کرد و محکم بر پهلوی حامد کوبید.

حامد فریادی از درد کشید و گفت:

مگر من برایت توضیح ندادم؟ پس چرا می‌زنی؟

مش‌‌نعمت در حالیکه با یک دست چوبدستی‌اش را بر کف دست دیگرش می‌زد، گفت:

این چوبدستی را می‌بینی؟ این چوب خداست. دست مرا هم می‌بینی؟دست یک بنده‌ی خداست.

خودت هم که گفتی بنده‌ی خدا هستی. حالا بگو ببینم آیا اشکالی دارد که بنده‌ی خدا با چوب خدا، بنده‌‌ی دیگر خدا را کتک بزند؟

آنگاه دوباره چوب‌دستی‌اش را بلند کرد و بر پشت حامد کوبید.

حامد از جا بلند شد و در حالیکه از درد به خود می‌پیچید گفت:

از آنچه گفتم معذرت می‌خواهم. باغ، باغ خداست ولی من نباید دزدانه داخل آن می‌شدم.

چوب هم چوب خداست ولی تو را به خدا دیگر مرا با آن نزن!

مش‌نعمت با شنیدن این سخنان چوب‌دستی‌اش را بر زمین انداخت و گفت:

زود از باغ من بیرون برو

و سپس از آنجا دور شد.

دعوا